بازگشت يهوووووييي!!!
من برگشتم!!!
بالاخره يك هفته از آموزشي ما هم گذشت!! چه روزاي سختي بود! خيلي اذيت شديم! خيلي تنبيه شديم. ولي بالاخره گذشت!
الان هم كه در خدمت شما هستم در دومين روز مرخصي به سر مي برم. ديروز كه اولين روز بود هيييچ! همش تو راه بوديم، ساعت ۵ راه افتاديم از عجب شير و ساعت ۴ صبح رسيدم خونمون! خانوادم خيلي خوشحال شدن. با كله كچل!! به ديدار خانواده رفتم! خيلي زشت و بي ريخت شدم! ![]()
روز اول كه رسيديم اونجا جميعاً خيس شديم!!! اول به صف كردن مارو! بعد توي همون بارون همه كيفا رو ريختن بيرون و دنبال سيگار و فندك و چاقو و ... (كووولاً مواد مخدره!
) گشتن! كه چيزي پيدا نكردن! چند نفر سيگار داشتن كه همون اول تحويل دادن. بعد تو همون گل و شُل و بارون ما رو به خط كردن بردن تو يه اتاق تقريبا گرم اما درب و داغون كه آب از سقفش چكه مي كرد!! بعدش هم كه كله من بيچاره رو كچل كردن! (آخه قبلش كار پيش اومد هول هولكي رفتم وقت نشد برم كچل كنم) كچل شدم چه كچلي!! يه كله ناميزون و درب و داغون، كلي به حال خودم افسوس خوردم! بعدش هم رديفي هي اين ور و اون ور شديم! آخر سر يه تخت دادن بهمون! همه يك ربع بود كه خوابشون برده بود كه يهو سرگروهبان اومدو گفت همه به خط شن!! (خيلي خسته بوديم، نه ديشب تونستيم تو ماشين درست و حسابي بخوابيم نه صبح كه رسيديم اونجا!) صبحانه هم نخورده بوديم! هيچي هم بهمون ندادن و تا ظهر هر كي از راه مي رسيد يه جوري اذيت مي كردو ما رو به صف مي كرد!! خلاصه وقت ناهار شدو يقلبي هاي معروف رو بهمون دادن، تا حالا توي همچين شيء غذا نخورده بودم! اولش يه جوري شدم!
![]()
(اما بعد از چند روز واسم عادي شد!) تازه اونجا بود كه فهميدم خونه چي بودهه و قدرشو ندونستيم!!!!
بعد از ناهار هم تا شب به همون منوال صبح گذشت، شب هم بهمون لباس دادن! چه لباسايي! همه بزرگ! واسه اكثر بچه ها بزرگ بود! واسه منم همينطور! همونا رو به يه مكافاتي پوشيديم. قرار شد خود بچه ها ببرن درست كنن وقت مرخصي.
اونجا بود كه وقتي خودمو تو آينه با اون لباس و كله كچل ديدم! به خودم خنديدمو ياد آهنگ رضا صادقي افتادم!! چه خنده داره حالم!!....
اون شب روي تخت جديدمون خوابيديم! (چه خوابيدني هم!!) ۹ خوابيديم. يهو ساعت ۳۰/۴ برپا دادن! برپـــــااااا
واي چه لحظه بدي بود! اون لحظه خيلي سخت بود از خواب بيدار شدن! شوكه شده بوديم همه! با اون صداي نخراشيده يهو ما رو از خواب بيدار كردن! بدو بدو سريع كفشا رو پوشيديم (آخه هنوز پوتين نداده بودن بهمون)- تازه ماجرا شروع شد! آنكارد كردن تخت! واااااي كه چقدر كار سختيه واسه اولين بار! با هر مكافاتي بود يه چيزي سر هم كرديم! ![]()
دويديم بيرون! يقلبي به دست تو صف صبحانه! حالا بشين پاشو بشين پاشو بشين پاشو
(تو دلمون مي گفتيم مگه چقدر غذا مي خواين بدين كه اين همه از بدن كار مي كشين!!!!)
روزا به همين منوال گذشت! اولين روز واسمون خيلي سخت بود اين چيزا! ولي دو سه روز بعد تا هفتمين روز ديگه عادت كرده بوديم! بشين پاشو واسمون شده بود استراحت! فقط يه ذره توي پامرغي مكافات داشتيم البته اونم روي تعداد زياد! پاهامون داغون مي شد! از درد پا همه ناله مي كردن!
ولي برگشتنه خيييييييييلي بهمون حال داد!
يهويي روز شنبه بهمون گفتن كه يه خبر خوش داريم براتون! زير بارون به خط شديم و بهمون گفتن كه همتون مي ريد مرخصي!! اونم ۱۴ رووووووووز!! ايول بابا ايول! دمتون گرم ![]()
بعد از كلي تشريفات! دادن نامه مرخصي به دست همه! سوار اتوبوس شديم! اون لحظه بود كه احساس رهايي كرديم! انگار از آلكاتراس داريم مي ريم بيرون ![]()
تو راه كلي با بچه ها گفتيمو خنديديم اون عقب! خيلي حال داد! آهنگاي باحالي هم مي ذاشت واسمون راننده هه!
ساعت ۱ همگي رسيديم تهرون و از اونجا هم سوار ماشين شدم به سمت خانه! كه ۴ صبح رسيدم.
(نكته پاياني: با عرض پوزش، بيشتر از اين نيميشه توضيح داد! و وارد جزئيات شد! يه سري جزئيات رو در مورد خدمت نمي تونم بگم! به قول خودشون اطلاعات نظاميه! نبايد جايي گفت
كلي گفتم فقط دوستان بدونن
)
به اميد روزي كه خدمت، داوطلبي، كوتاه تر و مفيدتر بشه!
خداحافظ همگي شما عزيزان
